تبلیغات
مجنون وار دوستت دارم
مجنون وار دوستت دارم

اگرمردن سزای عاشقان است برای مردنم هرشب دعاكن

نگران من نباش 
 
دستهایم را  
 
به از دست دادن دست هایت عادت داده ام 
    
گروهی پرنده می ایند 

 
گروهی پرنده میروند 
 
و تنها
 
پرنده ای از کوچ می ماند 
 
... که پرواز نمی داند   
 
 
 


نوشته شده در پنجشنبه 25 تیر 1394 ساعت 10:05 ب.ظ توسط یه عاشق مگه عاشق نیستی | |

ثانیه ها با هیاهوی خود می گذرند ومن نامت 
 
را در یکایک ثانیه های هر ساعت فریاد میزنم. 
 
شاید امروز بیایی تا خستگی گذر ثانیه های  

بی تو بودن را در دقایق با تو بودن غرق کنم.  
 
ان روز دیگر نگران گذر ثانیه ها نخواهم بود  
  
چون فقط در کنار توست که ثانیه ها هدف پیدا میکنند... 
 

 


نوشته شده در دوشنبه 16 دی 1392 ساعت 07:52 ب.ظ توسط یه عاشق مگه عاشق نیستی | |

می دانم تمام قلب تو سهم من نیست 
  
سهم کوچکی از قلبت را به من ببخش
 
بگذار کلبه ی عشقم را با ضربان قلب تو بسازم 
 
جایی که مهربانی تو بی انتهاست وعشقی زلال 
 
وپاک در گوشه ای از قلب تو پنهان است. 
 
که هیچکس را به این خانه راهی نیست 
 
بگذار این خانه تا ابد میعادگاه من وتو باشد. 
 
بگو که این شقایق روئیده در دلم را همیشه بارانی.. 
 

نوشته شده در شنبه 30 آذر 1392 ساعت 12:43 ب.ظ توسط یه عاشق مگه عاشق نیستی | |

کاش در غربت لحظه هایم قدم میزدی  
 
و بر کویر دلم می باریدی و اسمان تاریک وتنهایم  
 
را با خورشید وجودت روشن میکردی ........ 
 
کاش بر احساس مرده ام تا جان تازه میدمیدی  
 
ودر این شبهای خاکستری برایم تا سپیده  
 
ترانه ی ماندن میخواندی. 
 
 ای معنای زندگی بدان بی تو نفس کشیدن از  
 
کوه کندن سخت تر است.
  


نوشته شده در دوشنبه 1 مهر 1392 ساعت 01:26 ق.ظ توسط یه عاشق مگه عاشق نیستی | |

گاهی دلتنگت میشوم انقدر که چیزی جز یادت ارامم نمی کند. 
 
و حال چندیست که باز دلتنگتر شده ام وبیقرارتر.... 
 
واین بار یادت نیز ارامم نمی کند. 
 
دلم طنین صدایت را میخواهد 

وبوی عطر دلاویزت نفسهایت را...... 
 
در کنارم باشی یا نباشی  
 
یادت محال است که از قلبم پاک شود. 
 

نوشته شده در سه شنبه 27 فروردین 1392 ساعت 11:54 ق.ظ توسط یه عاشق مگه عاشق نیستی | |

اسمان تمام خویش را باران کرده است.. 
 
دریاسکوت کرده است و هیچ پرنده ای جز برای سوگ نمیخواند 
 
نه! چگونه میشود از کنار من رفته باشی در حالی که 
 
روزی چند بار از خیالم گذرمیکنی. 
 
من غرق در رویاهایت هستم کاش میدانستی ... 
 
از تو نوشتن چقدرسخت است و 
 
از تنهایی خودم نوشتن چقدر سخت تر............. 
 

نوشته شده در پنجشنبه 10 اسفند 1391 ساعت 02:59 ب.ظ توسط یه عاشق مگه عاشق نیستی | |

این بار هم دلم به جرم دلتنگی محاکمه خواهد شد 
 
وتو هرگز نخواهی فهمید که دلم در حبس ابد 

در ارزوی دیدار تو و رسیدن به رویای خوش با تو بودن مجازات  

شده است. ای کاش با نگاهی مهربان دلم را عفو کنی 

که من در ارزوی با تو بودن پرو بال میزنم...... 


نوشته شده در جمعه 3 آذر 1391 ساعت 09:01 ب.ظ توسط یه عاشق مگه عاشق نیستی | |

باورش خیلی سخته تو همونی بودی که میگفتی 

 

 یا تو یا هیچکی. . . . 

 

اما من ساده بودم ساده تر از ان که بدانم  تو 

 

 این زمونه هیچکی هم واسه  خودش کسیه. . . 

 

کسی که از من خیلی بهتربود. . .

 

عیبی نداره این بارهم میگم قسمت اینحور بود

 

کسی که دوریش واسه یه لحظه هم عذابم میداد

 

حالا واسم دیدنش ازدور, اون هم واسه یه لحظه ارزوه


نوشته شده در چهارشنبه 8 شهریور 1391 ساعت 12:55 ق.ظ توسط یه عاشق مگه عاشق نیستی | |

سکوت بهانه ای است برای فریاد زدن رو به صخره های دلتنگی 
 
موج تنهایی ام مرا به ساحل انتظار کشانده است 

ای تنها بهانه بودن. . . 

 بودنم را نیلگون دریایی ات هدیه خواهم کرد تا در 

 میان دستهایت ارام گیرد. 

ای که نگاهت نسیمی است برای رها کردنم ازدغدغه ها 

صخره های دلتنگی دیگر تاب فریاد هایم را ندارد 

صدایم کن که خسته ام ودلتنگ.. . . 

نوشته شده در چهارشنبه 4 مرداد 1391 ساعت 01:34 ب.ظ توسط یه عاشق مگه عاشق نیستی | |

با نگاهی به رنگ تمنا صدایی از جنس خواستن و 

قلبی سرشار از دوست داشتن کوچه به کوچه تو را میجویم 

و از ستاره ها سراغت را میگیرم و از رودها مسیر عبورت 

را می پرسم و در صدفهای ساحلی دنبال نشانه ای از تو 

می گردم تو را در زمزمه چشمه ها میابم و در 

نگاه ماه در سلام خورشید و در اواز قناری ها 

ولی تورا در خودم میابم........ 

 



نوشته شده در سه شنبه 10 آبان 1390 ساعت 08:00 ب.ظ توسط یه عاشق مگه عاشق نیستی | |

من محکوم شدم به تنهایی...
کوله بارم را به دستم دادی و مرا از جزیره قلبت تبعید کردی به دوردست ها...
آنقدر دور که هوای برگشتن به سرم نزند...
تو برای مجازات کسی که نمی دانست مرتکب کدامین گناه بود که مجازاتی این چنین سنگین برایش رقم زد نیازی نبود وامدار این همه فاصله شوی...
شایداین من بودم که نمی دانستم درآستان قصر پادشاهی قلبت صادقانه دوست داشتن جرم است و گناهی بزرگ... نترس...
سرزنشت نمی کنم...
نای برگشتن را هم ندارم ...
همان یک ذره نیرو و توانی را هم که داشتم خرج دلتنگی هایم کردم...
درست است ناعادلانه مجازاتم کردی... و در کمال بی انصافی و نهایت دلبستگی مرا از خود راندی...
اما آیا می دانستی هنوز هم تویی آن پادشاه کلبه حقیرانه قلبم؟؟   



نوشته شده در شنبه 25 تیر 1390 ساعت 02:00 ب.ظ توسط یه عاشق مگه عاشق نیستی | |

بااین که میدانم برای دل خسته هم مرهم نمی شوی

بااین که میدانم مال من نخواهی شد . . . .

با این که میدانم نمی ایی. . .

اما بازهم توی دلم تنها بهو نه ای

بازهم بغض گلو با یاد تو می شکند

بازهم  چشمان گریانم برای تو .تو که 

ازمن فقط ندانستن را میدانستی

ای کاش زمان می ایستاد تا لحظه ای 

بی تو سرشدن را نشانم نمیداد

ومن به اندازه ای هردقیقه رنج نبودت

سالها پیرنمیشدم . . .

ای کاش فقط در خیال می دیدمت که

به خودم می فهماندم نیستی

اما گله ای ندارم چون بازهم درخیالی . . .

تورا فقط در خیال میتوان جست

خیال. . .خیال. . .خیال

چه کلمه ای تنهایی است 


نوشته شده در پنجشنبه 12 اسفند 1389 ساعت 06:35 ب.ظ توسط یه عاشق مگه عاشق نیستی | |

پنجره های خانه ام بوی سادگی میدهد و افق  

 لحظه هایش به رنگ اسمان است

 نمیدانم دلتنگت باشم یا نه؟

نمیدانم منتظرت بمانم یا نه؟

نمی دانم عطر حضورت را به خاطربسپارم یا نه؟

اما میدانم که بغض ترانه هایم با صدای گام های تو میشکند

وسهم من از این همه بیقراری به تماشا نشستن ستاره هاست


نوشته شده در چهارشنبه 4 اسفند 1389 ساعت 11:06 ق.ظ توسط یه عاشق مگه عاشق تیستی | |

انقدرتوراساده یافتم وانقدرساده عاشقت شدم

که هرگزگمان نمیکردم اگرروزی نبینمت

همچون پرنده ای درقفس 

خود را به درو دیوار

این دنیا بکوبم

شایدروزنه ای به سوی توبیابم  

سایه ای برای این دل خسته ومرهمی برای این

پروبال شکسته باش


نوشته شده در دوشنبه 17 آبان 1389 ساعت 06:39 ب.ظ توسط یه عاشق مگه عاشق نیستی | |

از كهكشان دلسپردگی من خسته شدی كه تاب 
 
ماندن نیاوردی و بی خبر رفتی ؟

مهتاب كهكشان نیافتنی من ، آنقدر بی تاب  

دیدنت شده ام كه دلتنگی ام را  

به قاصدك  سپردم

 و به هزار شعر و ترانه رقصان به سوی تو  

فرستادم.

روزها و شبها به دنبالت آمدند و تو را ندیدند.  

قاصدك هم برنگشت.

 شاید او هم شیفته نگاه مهربانت شد. باشد،

اشكالی ندارد. تو عزیزی ، اگه یه قاصدك هم از  

من قبول كنی ، خودش دنیایی است.

كاش یاسهایی كه برایت پرپر شدند و به سویت  

آمدند، دوست داشتنم را برایت آواز

كنند.كاش باران بعد از ظهرهایت، تو را به یاد  

اشكهای من بیندازد.

نازنین ، هر پرنده سفر كرده ای از تو می خواند  

 وهر غنچه ای كه می شكفد،

 نام تو را بر زبان می آورد. نیم نگاهی به  

روزهای تنهایی ام كن و

 لحظه های زرد و بی صدای مرا تو آبی و ترانه  

باران كن.

بگذار باز هم قاصدك ترانه های من در هوای  

دلتنگی تو پرواز كند.

 همین حوالی بی قراری ها باز هم گلهای بی  

تابی شكفته.

 زیبا ، امشب ، شام غریبان عاشقانه من و تو  

است. به

یادت مثل شمع می سوزم و ذره ذره وجودم آب  

می شود.

تو هم به یاد بی تابی هایم شمعی روشن كن و 

بگذار مثل من بسوزد.

مهربانی باران ، یادم كن در هر شبی كه بی  

ستاره شد.



نوشته شده در دوشنبه 11 مرداد 1389 ساعت 07:25 ب.ظ توسط یه عاشق مگه عاشق نیستی | |

زیر سقف دلگیر آسمان دیشب
 

برای بیداری اشک های بیچاره ام

 تا صبح ستاره میشمردم

شاید دلیلش پشت دستهای تو پنهان شده باشد

شاید گناهش کف دست های من 

نقاشی شده باشد

شاید آن موسیقی غمناک قدیمی 


این چنینم کرده باشد

من چه تنهایم غزیبه دلم گرفته است

می خواهم بگریم اما اشک


به مهمانی چشمانم نمی آید


تنم خسته و روحم رنجور گشته

می خواهم از این همه ناراحتی بگریزم

اما پاهایم مرا یاری نمی کنند

مانند پرنده ای در قفس زندانی گشته ام

از این همه تکرار خسته شده ام

چقدر دلم می خواهد طعم واقعی زندگی را بچشم ......
چقدر دلم می خواد ......................

 


نوشته شده در سه شنبه 4 خرداد 1389 ساعت 04:44 ب.ظ توسط یه عاشق مگه عاشق نیستی | |

دوباره باز هواى این دل بارانى است از زخم زمانه و از   


دلتنگى براى تو بگو نازنینم چگونه تورا به فراموشى 


بسپارم مگر میشود از تو نگفت از تو نخواند با تو نبود


...


بیا تنها ترین فرشته ى تنهایى من تنها تویى که 


میتوانى تمام این دلتنگیهاى مرا پایان دهى و این دل


شکسته ام را مرحم نهى ... .

بیا تا باتو بگویم راز این دل بیقرار چیست دردقلب 


شکسته از کجاست و بهترین مرحمش چیست .


کاش این رویاى وصال تو حقیقت شود واین دل 


شکسته ام درمان .                             


نوشته شده در شنبه 17 بهمن 1388 ساعت 12:46 ب.ظ توسط یه عاشق مگه عاشق نیستی | |

دلم برای دیدنت چه شاعرانه لک زده 

بلورقلب کوچکم زدوریت ترک زده 

. . .چه مغرورانه اشک ریختیم 

. . .چه مغرورانه سکوت کردیم 

. . .چه مغرورانه التماس کردیم 

. . .چه مغرورانه ازهم گریختیم 

غرور هدیه ی شیطان بود وعشق هدیه ی خداوند 

هدیه ی شیطان رابه هم تقدیم کردیم  

. . .وهدیه ی خداوند را از هم پنهان کردیم 

اما من تا اخرش دوستت دارم 
 


نوشته شده در جمعه 4 دی 1388 ساعت 10:20 ب.ظ توسط یه عاشق مگه عاشق نیستی | |

فراموشی به این اسونیا نیست

 

امیدمن دلم از تو جدا نیست

 

می خوام تو یاد من عشقت بمیره

 

ولی از قلب من مهرت رها نیست

 

دارم اتیش میگیرم از درد جدایی

 

ولی هیچکس به فکر قلب مانیست

 

همه عالم میدوند این حدیثو 

 

که ارامش برای عاشقا نیست


نوشته شده در شنبه 28 آذر 1388 ساعت 12:10 ب.ظ توسط یه عاشق نظرات | |

ای دوچشمت شب چراغ خانه ام  

ای وجودت گرمی کاشانه ام 

رفتنت پاییز تلخ زندگی

ماندنت مثل بهاران دلفروز

می بری مرا با خود درباغ یاد

نازنینا جان توسرسبز باد

ای امید ای عشق

ای ایات روزانه زندگی

زندگی را باتومیخواهم هنوز


نوشته شده در سه شنبه 24 شهریور 1388 ساعت 12:38 ب.ظ توسط یه عاشق مگه عاشق نیستی | |

گفته بودی روزی برمی گردی اما من ازهمان روزها هم 

توراتصویری مبهم بیش نمی دانستم كه بابیدارشدنم به پایان 

میرسی بامن بودی ولی دلت بی من بودجسمت بامن بود ولی  

روحت بی من ازباتوبودن می گفتی ولی درخیالات اثری ازمن 

نبودازمن بسیار میگفتی اما حیف كه دروغی بیش نبود  

حالا درنظرم تصویرمبهم یك خیالی. . .یك خیال


نوشته شده در شنبه 29 فروردین 1388 ساعت 02:47 ب.ظ توسط یه عاشق مگه عاشق نیستی | |

دلم می خواست برای یکباربرای یکبارهم که شده دستهای 

مهربانت رابه امانت برروی شانه هایم بگذاری تا گرمی داشتن

تکیه گاهی مهربان راحس کنم

صدای قدم هایت راکه میشنوم تمام صداهادرنظرم بی معنا 

جلوه می کنند

ای بهترین تمام لحظاتم درسکوت روزهای زندگی ام ودرتاریکی

شبهای بی کسی ام ازتوسخن می گویم تمام لحظات دلتنگی ام

بهانه ی تورامیگیرند

برای امدنت لحظه ها نیز لحظه شماری میکنند وبرای دیدن 

دوباره ات تمام دیده ها بی تابی


نوشته شده در چهارشنبه 12 فروردین 1388 ساعت 12:46 ق.ظ توسط یه عاشق مگه عاشق نیستی | |

چگونه ازپرواز برایت بگویم وقتی اسمان مشتاق 

پرگشودنم نیست چگونه برایت شعربسرایم

وقتی که کلمات ذهنم رابه یغمابرده اند   

چگونه ازعشق برایت بگویم وقتی که عاشقی

رابه جز درقصه ها نمی توان دید 

چگونه بگویم دوستت دارم وقتی لحظه هاپر از

دروغ وریاست 

واژه ها برایم غریب است نمی دانم چه بگویم

نمی دانم. . . .

 


نوشته شده در چهارشنبه 23 بهمن 1387 ساعت 06:19 ب.ظ توسط یه عاشق نظرات | |

تو دریایی از مهربودی ومن انقدردر

مهربانی توغرق شده بودم که                       

 ازیاد برده بودم تمام نامهربانی  

وناملایمات را تاتو بودی غم ها ازمن 

دورشده بوداما وقتی تورفتی . . .

من ماندم ودنیایی ازغم واندوه 

 


نوشته شده در چهارشنبه 23 بهمن 1387 ساعت 06:13 ب.ظ توسط یه عاشق نظرات | |

درسنگرعشق خواهم ماند  

وعاشق قلبهایی خواهم شد 

که با شوق  می تپندوبی صبرانه  

درانتظار لحظه های عاشقانه 

 خواهم ماند تا بهار عشق  

ازراه برسدومن دردفتر سبزعاشقی 

 ثبت نام کنم  وشقایقی شوم 

 که باعطرباران می امیزم 

 و جاودانه فریاد بزنم عاشقت هستم   


نوشته شده در جمعه 11 بهمن 1387 ساعت 12:19 ب.ظ توسط یه عاشق نظرات | |

هرشب     

همچون رویای خیس       

ازمژگانم باران میشوی         

ومن درامتداداین جاده ای که    

هرپاییزتکرار میشود    

بهاری را میبینم که      

ریشه های تورا     

درمتن عاشقانه ترین ترانه     

من پیوند میزند        

تو اوا سر میدهی    

ومن باسرانگشتان سرد ولرزانم    

برسازتو می نوازم   

عاشقانه ترین اهنگهارا       

 


نوشته شده در سه شنبه 8 بهمن 1387 ساعت 12:18 ب.ظ توسط یه عاشق نظرات | |

سالهای پیش همیشه فکرمیکردم که عشق انقدرارزش داردکه مجنون برای 

رسیدن به لیلی سربه بیابان بگذارد ویا فرهادبرای شیرین خود سرازکوه 

بیستون در بیاوردوخود عشق چیست که یکی ازمقدس ترین کلمات در      

ادبیات ما است وتوجه شاعران ونویسندگان رافقط به خود مشغول کرده

جوابم را نیافتم مگر ان روزی که برق چشمهایت راحس کردم

یکباره دیوانگی مجنون را احساس کردم تا زیبایی سیرت وصورتت را دیدم      

دلیل کارهای فرهاد رادریافتم

حال دیگر میدانم  عشق  یک کلمه نیست یک دنیاست
 

 




نوشته شده در دوشنبه 30 دی 1387 ساعت 06:40 ب.ظ توسط یه عاشق نظرات | |

درکوچه های بی کسی داشتم قدم می زدم که نورعشق تو برقلبم تابید

یک لحظه تمام غم وغصه ها رافراموش کردم دیوانه نگاهت شدم برق

چشمهایت مرا مست کرد دیگر توان راه رفتن نداشتم عقلم با تو همسفرشد

ومرا تنها گذاشت هرشب خواب تورا میدیدم باتوحرف میزدم زندگی من        

توشده بودی زندگی ام توشده بودی زندگی بدون تو برایم معنی نداشت

به امید دوباره دیدنت مرا زنده نگه می داشت دوباره تورا دیدن نسیم خنک

مهربانی وعشق رادر دلم پابرجا می گذاشت

وای بر ان روزی که نتوانم تورا ببینم 

وای بر ان روزی که مرا رها کنی

دیگرنمی خواهم زنده بمانم نه دنیا رانمی خواهم....نه نمی خواهم


نوشته شده در دوشنبه 30 دی 1387 ساعت 05:52 ب.ظ توسط یه عاشق نظرات | |

امشب دوباره دلم هوایت راکرده

دوست دارم بهت بگویم دوستت دارم

بگذاربا تمام توانم به تو ثابت کنم که دوستت دارم

بگذاربرایت نقش ان دلباخته ای رابازی کنم که لحظه ای نمی تواندبدون

محبوب خویش زندگی کند

برایت جان میدهم بگذار همین امشب پیش پایت زانو بزنم

بگذار خیال کنم کسی جزتونیست

بگذار امشب نقشی رابازی کنم که بارها مقابل ایینه تمرین کرده ام

بگذار عاشقت بمانم
 



نوشته شده در پنجشنبه 19 دی 1387 ساعت 03:26 ب.ظ توسط یه عاشق نظرات | |

نمی توان خورشیدرادرتاریکی گم کرد

رودخانه رادرلیوان اب جا داد

نمی توان اسمان رافقط اسمان خانه مان تصور کرد

قفس نمی تواند پرواز رااز یادپرنده ببرد

همین گونه اند دانه های کاشته شده درخاک         

ان روز که تورا درخاک قلبم کاشتم می دانستم روزی سبز میشوی

ودوباره درقلبم شکوفه میزنی


نوشته شده در پنجشنبه 19 دی 1387 ساعت 03:09 ب.ظ توسط یه عاشق نظرات | |


قالب وبلاگ : قالب وبلاگ